نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
حيرانی ها...

   برای هميشه خدا نگهدار   

ديدارمان در حوالی حس مشرق

برای هميشه خدا نگهدار

بايد بروم دره در انتظار باران است

 

سلام

می دانم کبوتر در آستانه ی آسمان سينه به باد می دهد تا بوی خدا را به مشام بهار بريزد. می دانم ققنوس هيمه بر آتش جان می افروزد تا جوجه هايش از خاکستر بدر آورد. می دانم باد هنوز كاكل بهار و ساحل را به سر انگشتان اطمينان خنج می زند تا بودن زمين را به نگاه دريا بريزد. می دانم برای فرداها نفس بيشمار است و احتمالا مُمِد حيات است و مُفرح ذات. مي دانم هنوز مركب، دستهای نوازنده را نوازش می كند تا نای نوای نی بر حرير مهتاب فراز شود. تا گوش ترنم ترانه ی تركه ی سيم شود  بر ساق ساز. حالا می دانم كه "سرم خوش است و  به بانگ بلند می گويم/ غلام همت آن دولت عندليب گويم" . حالا می دانم كه چهار سال نرم نرمك نرمه بر خوان آواز زدم و مست بر افلاك كوفتم تا واژه به واژه ندای شعور و شعر سر دهم. می دانم كه شاعر شبانه های ليلی بودن، برای تمام شدن نيامده بود كه حالا برود. می دانم هنوز واژه به واژه بايد ترنج سينه را نارنج كنم تا ليلی از ماه بر آيد و پياله بر دامن دشت بريزد. می دانم هنوز عشق در كوچه های كلمه  "چون كشتی بی لنگر كژ می شود و مژ می شود"... می دانم ليلی چشمهايش خسته ی اين خطوط است. بايد چشمهايمان را به باران شبنم و خيس اين همه سال بدهيم تا "يادمان آوازي شويم با گلويی خاموش". فريادمان هم كه به چاه ويل برسد چاره مان همان افتادن است. پس بايد روزي می افتاديم ، كه افتاديم... بايد روزی در می غلتيديم ، كه ليز خورديم به چاه فاصله. بايد كور می شديم تا ديده مان چشم فرو بستن را هم بداند، كه شديم. بايد سفرمان در سفره ي اين همه انتظار صفر می شد، كه شد. ديگر زياده عرضی نيست .فقط حوالی چشمهايمان، اگر شد دستمالی برايمان به ارمغان آوريد "احتمال گريستن بسيار است".

 

ديدارمان در حوالی حس مشرق

برای هميشه خدا نگهدار

اين آخرين شعر اين وبلاگ است.برای ليلی و تمامی همرهان آوازهای كوهستانی در زمهرير عشق.

 

با باران حجم می تابم

 

شاعرانه هايم را تمام فصل بودی

با باران حجم می تابم

تا تابستانم را برف شوي

 

می دانم كه می آيی

دلم قرص است

ديازپام......كلروديازپوكسايد...فلواكستين

برای نيمه ی تختخوابم.

   (قرص دلم سنگين است)

 

هی مدتهای مدتهای  مدتها

نيامده ی نيامدنت را

با فال قهوه به حافظ فروختم

كف ام هم ديدنی است

خطوط بدبياری را زخم  شده ام

تا دستهايم آسمانت را به دعا برود

 

كناره ی كرانه ی كرت كافور

انتظار را غربال كن

و (عج) بشو

و سهمی از خرما برايم  بسم ا... بگو...

............ شايد آمدي.......................

 

علی رضا ــ تهران ــ ۴/۴/۸۵

ممنون از همراهی همراهان عزيز.دلم برايتان تنگ می شود .اما دلِ پوسيده ای است،ببخشيد.

لینک
یکشنبه، 4 تیر، 1385 -

     

جهانم قطره قطره به آخر می رسد ...برای تمام شدن اين همه انتظار؟

 

کافی است پوزبند پوزخندت را

                     بر نگاه ببندی

و باران کمين را

در انتظار دره                  تک کنی

خواب ديده ات را،            نگو

راز رزم رمز را،                 نگو

كين خرس را شتر دزديد

برادر/ مجنون را به خاك شلمچه دعوت كن

و حضور شيطان را در مرز جنون و بازی

 

هرز می روی ؟ به اين جا ؟ تا كجا؟

هرز وجين علف ها

از كرتِ كلاهِ پيچ پيچِ پچ پچه

هرز قبا در توبره ی

اين همه فاجعه

گفتم؛ كافی است پوزبند پوزخندت را

                     بر نگاه ببندی

 

كافی است كافه های كافی نت  بطالت هرزگی را            

                      كافی كنی

برو...ناشناس، شناسه ات كاربر نيست

كليك ات هم كِلك كلكم را تحريك نمی كند

گفتم؛ پوزخندت را پوزبند كن

و فقط بگذار بخوابم، برادر /خواهر /معشوق

هزار ليلی شبانه ام.. بخواب تا بخوابم

بخواب تا            كافی شويم....

 

عليرضاــ تهران ــ  ۵/۳/۸۵

 

 

 

لینک
یکشنبه، 7 خرداد، 1385 -

     

مجالی برای خواب کسب و کار من است

 يک خانه ی متروک ام و راه به چشمهايم ختم می شود

==================

 

هنوز چشم هايم

در کفشهايت جفت

و هی پلک هايم

در خواب؛

خرگوش می شوند

دلم که غريبه نيست

وگرنه تمامی نبودنت

را محرم می شدم

عليرضا ــ تهران ــ ۲/۳/۸۵

لینک
سه‌شنبه، 2 خرداد، 1385 -

     

(طرح های وانموده)

از عاشقانه ها تا مرگ

يک،دو، سه، چهار، پنج،...خوابش آشفته شد

 

(يك)

دلم دلداده ی دلبری دلداری است

كه ماه را

از هذيان خاطرش انكار می كند

 

(دو)

پنجره را بر ماه ببند

تو در خانه ای

 

(سه)

چشمهايت را نبند

خانه تاريك می شود

 

(چهار)

ما در چنگال مرگ نيستيم

مرگ در محاصره ی ماست

هر لحظه خوابش را آشفته می كنيم

 

(پنج)

پيشانی مرگ آب (ي) است

اگر به سويتان آمد

فقط شنا كنيد

عليرضاــ تهران ــ ۱۰/۲/۸۵

لینک
یکشنبه، 24 اردیبهشت، 1385 -

     

 

ضحاك يك انقلابی بود،نه يك ظالم و ستمگر. مارهای ضحاك نمادی از وقاحت قدرت مطلقه است، نه‌ نمايانگر ظلم ضحاك

(نمی دانم اين توضيح چه ربطی به شعر زير دارد كه يك عاشقانه ی عصيان زده است. احتمالا دارد! )

 

تُرنج سينه را نارنج کن

تا از كلافه ی پيراهن‌ات

به مشام درخت و آبشار بگريزد

             نگفتم‌ات ؟

             ققنوس نگاهت

                           گورِ هزار و يك خواب شب شد

              نگفتم‌ات ؟

                          ارنوازِ چپ مار ديوانگی های مغزم

              نگفتم‌ات ؟

              تُنگ گريزباش

                           از حباب حدقه.

              نگفتم‌ات ؟

                           شهرنواز راست مارِ جوانی‌ام

             *         *         *

گفتم‌ كه هذيان خدا در انتهای زمين

موسيقی سرم را پريشان كرد

               نگفتم‌ات؟!

 

تهران ــ عليرضاــ ۹/۲/۸۱

لینک
چهارشنبه، 13 اردیبهشت، 1385 -

     

ترديد حاصل تفکر و محصول تزلزل است. من کجای اين بازی ام؟

 

ديگر بازی نيست

کسی می خواهم تا پوزه ام را به خاک سجده کند

مالش دستانی با اره

ديگر جدی هم نيست/نيستم/نبودند

گلوله ای به شوخی از پارانوئيد مغزم

به مشام همسايه رفت

کاراوان را به راه دره برانيد

پرتگاه را خريده ايم/خريده اند/خريد

امروز از همه روز عاشق ترم/ترند/تر

کثافت و عشق زخم خدا بود

وگرنه مگس جفت گيری گلها را..........................نمی فهميد/

ديگر بازی نيست/نمی فهميد/نمی فهميدم/نفهميدند

گزارش هسته های روانيم

مخشوش /مخدوش است

هسته ها مخشوش است/ مشکوک

کارمان تمام بود /شد

سرم را به باد می دهم /به صبا/در ليل /ليلا...

ديگر عاشق هم نيستم/نيستند/نبودند/...........................نبوديم

بازی نشد/....................................بازی نيست/................

 

عليرضا ــ تهران ــ ۲/۲/۸۵

لینک
یکشنبه، 3 اردیبهشت، 1385 -

     

ديروز روز تولدم(۲۰ فروردين) بود. تنها از طرف همکاران در محل کارم اين روز برايم  زنده شد.و يکی از دوستان که بعد از مدتی غيب شدن برايم پيام تبريک فرستاد.و دوست  و همراه عزيز وبلاگستان که هميشه طنين قدمهايش در جهان وبلاگستان بودن انسانيت را از خاطرم نمی برد. به همين بهانه لطف کردند و تصويری از يک شعر را کلاژ کردن.که متاسفانه امکانات پرشين بلاگ اجازه نمايش آن را نمی دهد. به هر حال اين شعر ساده تقديم به تمامی دوستانم. گرچه ياران فارغند از ياد من               ازمن ايشان را هزاران يادباد 

 

...و اکنون ميله های دريا

نفسهايم را می شمارد

تا حجم سبز متروک

پايين می روم

به آستانه کنجی

با چشمهايی... ارغوانی .

قدم هايت را گوش کن

همين نزديکی ها

صدای بودنت

پُر از صدف و ماهی است.

 

 

علی رضا ـ سواحل خزر ـ بهار ۸۵ 

 

لینک
دوشنبه، 21 فروردین، 1385 -

     

نشانی ام را گم کرده ام...ذهنم تنيده ی آدرسی است...گُم 

 

برو تا خفقان نشانی.

خيابانهای سر راست را که راه می روی

تا ابد... حلقه ای از نهايت می شوی

سلسله ات هم که به آخر برسد

تو زاده ی زئوسی ــ سپيدی اُلمپ.

تتيس دريا ها

دلم را که آشوب می کند                    می خواهم

پرتاب شوم به ساحل ات ــ تا بی نهايت نفس هايت

 

اكنون ... ونوس بن بست های رُم

بوتيك شلاق و كوچه های تاريك

شماره ی خانه بعد

كمی ليز ... لزج و لجوج است     

و يك روز آن طرف هفته

 

عليرضا ــ تهران ــ  ۲۳/۱۲/۸۴

لینک
سه‌شنبه، 23 اسفند، 1384 -

     

(بارو در تسخير تقدير افكنديم با کاروان لیلی)

 

راهوار طوفان راه شديم

درآفتاب اين دشت‌‍،

بي غروبي

كه نه بيداريش در پي،

وگام نهاديم برانبوه ليز فاصله؛

 شيار جاده ي فرسخ ها

 

ديگر خسته از حوصله ي تيك تاك

بارو در تسخير تقدير افكنديم

وآه بر نجابت كوير

 

همرهان، ناخوانده مهمان را

با ر‌‌خوت سپيده ومهرباني ظهر

بارگاهِ اُطراق دادند

وقاطُق بر سفره ي‌ جان

 

ساحل، افسار بر نرينه ي شن زد

دريا، برحافظه ي دور دست خنديد

وبا مدادنِ مست، كاروان

بر جرعه ي راه لب سپرد

 

 بادبان، افراشته ي عزيمت شد؛

هراس كويردرانتظار

و خميازه ي سراب

برمعبد باديه خراب

 

پس ياران ناخواسته

به راه، گُم

نيز كومه خاموش بر شب

تا احتراق خفتن

بر چشمان غبار

كه نه پَرسه‌ي بيداريش به دنبال

 

 

 درنگي نيست كه خنج " هِلا"

بر زخم ناهوشيار زديم

كه: اي دريغ ؛ را ه نه اين

اما هيابانگ معلق

در كوره سندان خفت

وگوش بر خراش  ندا

 دريچه ي زنگار زد

 

پس يارانِ ناخواسته

هيجان بر بذر شعله افشاندند

وبرعبور كاهلانه ي فواره ها

كه اندك اندك

بر هلاك سايه 

فراز مي شد،

 گريستند.

                                                   عليرضا ــ تهران __2/5/84

لینک
شنبه، 29 بهمن، 1384 -

     

شريان نفسم به سوی باد و بوی بابونه می رود 

 

ای شريان شاهرگ

شورش خون

ای شاهد.

 

انقطاع جمجمه

نبض متروک

ای زُلال

 

به حافظه ی كوهم فروريز

و حفره ای

برای آخرين آوازم

 بجوی

عليرضا ــ تهران ــ ۴/۱۱/۸۴

 

لینک
دوشنبه، 17 بهمن، 1384 -

     

 

(جهانِ بريده بريده ام درخود گم شده ؛درجهانِ ليلی بريده شد،كه انقطاع نفسم بود)

  

    بريده ي بريده ي مني

 

تاقطع كناره ي جويبار.

 

اين بار بريده ي آبي

 

اب تنی ــ اب گيری

 

تامَفصَل باران بريده اي

 

تا متن هاي اين دشت _ آمده اي.

 

بريده بريده ــ بريده تر

 

از قبايل جنوب تنی ؛

 

گريستنم را دستهايم مي گويد

 

در احتضاري از آيينه

 

نگريستنم را پاهايم مي برد

 

در صحنه اي بي تاب

 

از بشارت پارگي.

 

بريده تر در بريد ه ي اين تن ؛

 

چشم هايم در مجال خون است

 

 هم همه ي قلبم

 

همه در همين ام است.

 

ديگري

 

در تو

 

ديگري بود

 

و تو بريده ي بريده ي اين تنی.

 

 

 

 

عليرضا—تهران – 11/7/84

لینک
پنجشنبه، 13 بهمن، 1384 -

     

(برای شهری كه جريان سيال ذهنم را به سوی عاطفه ی ليلی می كشد)

 

جريان افق

در عصيان زوايه بود

قرمز، نارنجی و اناری

در انتهای اشباح

و آن كه در طناب دارش

مهلت عاطفه را

ندا می داد.

علی رضا ــ ملايرــ ۱۴/۹/ ۸۴

لینک
شنبه، 1 بهمن، 1384 -

     

                                     يك نقطه ی بی پايان..

(تقديم به تمام دوستانم. از طرف خودم و ليلی...آن همزاد دير يافته)

سلام.هنوز هم به نقطه ای دور و رويايی می نگری بانو؟...نه گمان مبر که نفهميدم.رويايی نه. تو هميشه رويايی بودی و می انديشيدی.اما هيچ وقت رويايی نرفتی. رفتی بانو؟.اصلا چرا اين طوری ؟... هيچگاه  هم نه... گاهي، هر از گاهی. تکثير می کردی خودت را به ويرانه های درونم.اِه... اصلا،گور بابای اين دنيا و اين جهان و هرچه ويرانه و هرچه آبادی است . وحتا درون من. چه عالمی دارد .آن آغاز بی كلام. چه كلام بی پايانی خاتون؟ويرانه ای از رسوب. نه خاك و نه سنگ .رسوب . اتفاقا نه از جنس زمان . از يك لا مكان. اما اسمش را گذاشته ام رسوب خاتون.اصلا عقل جن كه چه؟ ملايك هم همه شور ومشاورت كردند و به بالا گزارش دادند كه :اصلا گور بابای اين آدم .( آدم؟). معلوم نيست چه مرگش است .كاش مرگش بود . زهر هلاهلی است كه درمانش را ما نداريم. (آرام دهن به بيخ گوش مبارك بردند و گفتند: فِل واقع هم چو موجودی را تو خلق كردي؟) بعد با ترس و لرز خود را به عقب كشاندند.

بگذريم مهم نيست چه رخ داده است .اما خاتون؛ بله موجودی هم هست كه خلق شده . به گمانم ناقص. يا هرچه تو اسمش را می گذاری ...خلقت ؟ اين هم يك اتفاق است كه نبايد می افتاد؛ اما افتاد.

راستش درد دلم را در دو كامنت پست قبلی گفتم (به گمانم اين جهان كامنت و جهان پست دوجهان مجزا از هم هستند.)كامنت ها بيشتر به ضمير نا خود آگاه ما شبيه اند . اما پست ها عالم آگاه و خود آگاه ما هستند.گفتم بگذار درد دل همان به كه در ضمير بماند.اما شعری را كه در حال و هوای خودم گفتم را در اين پست بياورم.شايد دوستان دركم كنند. باورش سخت است بانو كه پس و پيش "هيچ" قرار دارم .

 

          رد پايي از صحرا 

                          روي كفشهايم.

          پشت كفشهايم ،

                           صحرايي؛

                                         بدون رد پا.

 

 عليرضا ــ تهران  ــ  1۸/10/84

 

لینک
یکشنبه، 18 دی، 1384 -

     

                                                  دلت را پرتاپ كن

 

 

          بازهم برای ليلی ،آن خواب شبانه، که سفره ی زندگيم را هر لحظه آشفته می کند

 

    

    دلت را پرتاپ كن

در درنگ هاي نا به هنگام

پسا مرگ زايي كه فيلسوفش توهستي.

ادُيسه هم كه باشي

نان وسيرك وپري فريفتاري ،راه زنت نمي شود.

بنيان ايمانت را نان وشرابي از كف داده است

وترانه ي شريرترين مردمان جهان شده اي،"فردريش"

شايد روزي سر عطار را بر بام دامانش بگيري

وفرياد زني: اينك منم "فردريش عطار".

 

عليرضا __ لاهيجان 24/9/84

 

لینک
چهارشنبه، 7 دی، 1384 -

     

رستم زاد پهلوی تو ام

نترس بانو خسته نيستم

بازهم رمقی برای‌گفتن سكوت كويرت هست،

هنوزسرابی‌مانده است.ليلی‌جام های‌شكسته ام

 

 

رستم زاد پهلوی تو ام ؛بانو

از پستوي هزار خواهر گريان

در سرخی شبهای بارانيت

هين ــ که، نه منم

زخمی چله ی چله نشينتم

از كتاب شهرزادت

آويختم بر پلكان نقره ای گردنت،

بالای دو ماهور مرگزای تختی اعتماد.

حالا يك دم صلا ده

تا دام زانوانت

حرير مهتابی شبانه ام شود.

 ديگر کُفر اين شاعر

مجال سياوش را

در آتش خاموش می کند.

عليرضا ــ تهران ۱۸/۹/۸۴

لینک
یکشنبه، 20 آذر، 1384 -